خرید بک لینک

بهش گفتم بابا؟ گفت جانم. گفته بودم که، همیشه میگه جانم. گفتم اسم مغازهتو میخوای چیبذاری؟ گفت:«زمستون»

خندیدم.

پ.ن: متاسفانه بازم باید تحملم کنید :|

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 16:05

چه زمانی بیشتر از همیشه خوشحال بوده اید؟ شب یلدای سال نود و پنج من بیحساب خوشحال بودم. فکر نمیکنم تو زندگیم دیگه اونطوری خوشحال بشم چون دلیل خوشحالی اون شبم خیلی وقته که به هزیمت سپرده شده :)) بزرگترین ترستان؟ جواب سال قبلمو خوندم دیدم ترسم بازم همونه، میترسم هر سال از یه چیز ثابت بترسم! می

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 16:05

این ساعتا که میشه، همه خوابن جز من که فقط تظاهر به خواب میکنم. عصن «نه اینکه تو نمیدونی ولی این درد بیرحمه، یه چیزایی رو تو دنیا، فقط یک مرد میفهمه»

عصن من از «حالم به این مردم دروغای بدی میگم» عصن خیلی چیزا..

حس میکنم یه بیشعور عوضی زشت چاق خنگ تنبل و بیمصرفم..

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

ببین هیشکی نیست.. تو باش.. تروخدا..

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 15:55

که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید..
[96/03/21]
.
If you want to shine like sun ;
First you should bu like that..
[96/03/22]
.
You were the best thing that had ever been mine...
[96/03/26]
.
روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن؛
من کور باشم، کور باشم، کور باشم..!
[1396/04/10]

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:22

روزی زنی را خواهی دید، با شانههای افتاده و قامتِ خم که تمام سعیش را میکند محکم قدم بردارد. که دستهایش نلرزد. که مردمک چشمهایش دودو نزند.

تو اما، کت مشکیات را روی شانههای مردانهات مرتب میکنی و با نگاهی سرد، آدمهای توی کافه را نگاه میکنی.

نترس اگر آن زن، ناگهان جلویت نشست و فنجانت را از دستت گرفت و فریاد زد:«من دوستت دارم! میفهمی؟»

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:22

که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید..
[96/03/21]
.
If you want to shine like sun ;
First you should bu like that..
[96/03/22]
.
You were the best thing that had ever been mine...
[96/03/26]
.
روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن؛
من کور باشم، کور باشم، کور باشم..!
[1396/04/10]

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:22

از ساعت شیش بیدارم. داشتم درس میخوندم. مامان بابام و حتی خواهرم خوابن. دیشب مامانم بهم گفت کی بیدارت کنم برنامهریزی کنی؟ ناراحت شدم. عصبی شدم. گفتم نمیخواد اصلا. بعدش سعی کرد باهام حرف بزنه، از این کلیپهای چرت تلگرامی و لاکچری سورپرایز اینستا رو نشونم بده ولی من توجه نمیکردم در کمال بیشعوری. و

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:22

بهار می دونم من یکم زیادی ازت بزرگترم :| چیزی حدود ۶ سال لکن واقعا درکت میکنم ، و میگم واقعا رفتن پیش ی مشاور یا ی روان شناس کاربلد خیلی خوب و مفیده ، از این جهت که می تونی لااقل باهاش حرف بزنی و آروم بشی و حالت بهتر بشه ، شایدم بتونی راحت تر حرف های دلت رو به مامان بابات بگی بهار ، کاش میشد که ی

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:22

دیشب را تا ساعت دو و هیژده دقیقهاش خوب یادم هست که نورِ گوشیام افتاده بود توی چال و چشاَم. بعدش پرتش کردم زیر بالشت، بدون اینکه کوچکترین توجهای به حرفهای پدرم داشته باشم که همین چیزخوریهایم است که باعث میشود فردا پسفردا سرطان بگیرم بمیرم. صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم. چشمهایم درد میکرد.

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:22

مامان بابام قهر بودن، بابام هر وقت عصبی و ناراحته میره بیرون. رفته بود بیرون. واسه افطار من گیلاس و چیپس خریده بود، ساعت هشت برگشت. بالا نیومده بود، روزهمو باز کردم رفتم پائین صداش زدم، نیومد. زهرا رفت، نیومد. مامانم از تو آشپزخونه با حرص و جیغجیغ صداش زد. اومد بالا، غذا نخورد. فقط نشست.شام خوردیم

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:17

آقا بازم پست طولانیه و من از کسی انتظار ندارم بخونه، ولی بازم ذکر میکنم که بخونین مایهی شادی منه. حتی اگه نمیخونین هم تو خط اول یه آهنگ معرفی کردم. اونو ممنون میشم حتماً گوش بدین. حالم بد بود، ایــــن آهنگ رو گوش میدادم و اتاقمو مرتب میکردم، نمیفهمیدم کِی خیس میشه صورتم، کی تکیه دادم به میز و

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:17

امشب افطاری داریم، یه عالمه کار ریخته سرمون. دوسهروزه به کوزت میگیم جمع کن حجی بیا برو با ماشینکوکیت بازی کن، کوچولوی گوگولی کی بودی تو؟ :| صبح بیدار شدم رفتم حمام، نشسته بودیم دور هم سالاد درست میکردیم، من گوجه خورد میکردم، خالهم خیار، خواهرم پیاز و مادربزرگمم نظارهکنان ز صبح تا شام اختلاط

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:17

چهارده ساعت یا بیشتر خوابیدم، ساعت دو بود که بیدار شدم، کنار خواهرم خوابیده بودم، دیشب ترسونده بودنم. با حرفای چرت و پرت. بابام کلی واسم توضیح داد، کلی حرف زد ولی آخر از همه گفت:«عجب تاجیـست این تاج الهی، بِنِه بر سَر برو هرجا که خواهی.» ولی بازم ترسیده بودم. عادت ندارم رو زمین بخوابم، بیدار که شدم

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:17

تکیه داده بودم به دو تا بالشت سفت که درد کمر و گردن و کتف راستم رو بیشتر میکرد، چشم دوخته بودم یه قاب عکسای رو به روم و به اون روزا فکر میکردم. مامانم اومد گفت چایی دم میکنی بهار؟ گفتم آره، بلند شدم چایی دم کردم، نرفتم بریزم تو لیوان. برگشته بودم تو اتاقم. بابام چایی ریخت صدام زد برم پیششون. ماما

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:17

حج عاغا؟ یاد چشاتون افتادم قند خونم افتاد

به قول علیرضا اذر

"مهمان به قند کن

چایت اگر دم است"

یه دهن شیرین زبونی کنید قند خونمون برگرده حج عاغا

ایش با اون چشاتون*____*

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:17

عاغا هر وقت من مشغول تمرینم

یا چش و چالم درد میکنه

یا مث الان خیر سرم خوابم میاد تو چالش و منچ و اینات میگیره:/

یعنی آه محمود زد به کمرم از وسط نصفم کرد!

گمونم از ته دلش دستشو مشت کرده کوبیده به قفسه سینش گفته الهی جزه جیگر بزنی صخی:/

اه چه قدر چرت میگم:/ محمود بدبخت :|

شب به خیر بابا:-D

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:17

آرایشگرهارا میگویم. همانها که صورتت را زخم میکنند و کلهات را مثلثی میکنند و موهایت را آنقدر کوتاه میکنند که پشتِ سرت جمع نشوند.

+کسی دستمال ندارد؟

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:17

میخواستم استوری بزارم،نت یاری نکرد.

برگردم خونه پست سفرنامهای مینویسم، الان خیلی داغان و خستهم.

ایـــنم داشته باشید :))

خاب فیلن خیدافیژ :**

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:17

آدما نمیفهمن دلبر. کاش بودی بهت میگفتم دلبر، تاحالا نگفته بودم بهت نه؟ اشکال نداره، عوضش هنوز که هنوزه با یادآوری چیزایی که بهت میگفتم لبخند میزنم. اینارو برای آدما بگی میخندن بهت. دستشونو میزارن رو دلشون و مثل جادوگرا میخندن. گفتم که بهت، آدما نمیفهمن دلبر. حقم دارن طفلیا! اونا رو چه به فهم

برچسب: نویسنده: النا رضایی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 19:17

صفحه بندی